درددل... چاپ
امروز حسابی دلم گرفته ... نمی دونم چه جوری توصیف کنم از دست یه سری از آدمای دور و برم حسابی دلگیرم...
متاسفانه یه بنده خدایی تو این مدت حسابی خودش و نشون داد اما بگم که با این حال که حسابی حرص خوردم و ناراحتی کشیدم ولی از این خوشحالم که طرف و شناختم بعید میدونم دیگه من یا خواهرام بتونیم این بنده خدا رو تحویل بگیریم بدترین کارای ممکن و با ما کرده وقتی واسه نوید تعریف میکردم واقعا تعجب کرده بود مخصوصا با شاهکار آخرش که باعث شد تموم کارای گذشتش هم زنده بشه... شووری ازم خواست که جدا با این همه بی احترامی برخورد کنم .... واگذارش میکنم به خدا همیشه سعی میکنم کسایی که بهم بدی میکنن و ببخشم ولی این بار این طرف حسابی ما رو احمق فرض کرده خوبیای ما رو به خودش رو حساب حماقت ما گذاشته..
خوبی که از حد بگذرد نادان خیال کج کند.... واقعا باید این جمله رو آب طلا بگیرم بزنم تو خونمون !
پی نوشت: اگه فک کردید من پاگشا شدم سخت در اشتباهید .... نمی دونم شاید خانواده ی شوهرم فک میکنن توقعم زیاده... ولی اصلا دیگه اعصابم کشش نداره که بخوام به این موضوع هم فک کنم.... خانوادم به روم نمیارن منم مث خیلی چیزای دیگه باید بریزم تو خودم...
پی نوشت2: با تمام وجودم آرزو میکردم که اسممون واسه لا.تاری در بیاد و از ایران بریم تا از خیلی چیزا راحت بشیم اونجا دیگه فقط من و نویدیم و کسی نمیتونه حرصمون بده...ولی دیشب چک کردیم متاسفانه اسممون در نیومده بود... 3 تا از دایی هام اونجان خیلی امید داشتم ولی دیگه از دست رفت....
ببخشید که مث پیرزنا تو این پست فقط غر زدم... رابطم با نوید عالیه و هر روز بیشتر از قبل عاشق هم میشیم و دیگه نمی تونم حتی چند دقیقه نبودش و تحمل کنم... دلم نمی خواست واسه شووری درد دل کنم تا غصه بخوره واسه همین اومدم واسه شماها نوشتم....






