آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

درددل...  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 13 اردیبهشت ماه سال 1391 در ساعت 9:26 PM

امروز حسابی دلم گرفته ... نمی دونم چه جوری توصیف کنم از دست یه سری از آدمای دور و برم حسابی دلگیرم...

متاسفانه یه بنده خدایی تو این مدت حسابی خودش و نشون داد اما بگم که با این حال که حسابی حرص خوردم و ناراحتی کشیدم ولی از این خوشحالم که طرف و شناختم بعید میدونم دیگه من یا خواهرام بتونیم این بنده خدا رو تحویل بگیریم بدترین کارای ممکن و با ما کرده وقتی واسه نوید تعریف میکردم واقعا تعجب کرده بود مخصوصا با شاهکار آخرش که باعث شد تموم کارای گذشتش هم زنده بشه... شووری ازم خواست که جدا با این همه بی احترامی برخورد کنم .... واگذارش میکنم به خدا همیشه سعی میکنم کسایی که بهم بدی میکنن و ببخشم ولی این بار این طرف حسابی ما رو احمق فرض کرده خوبیای ما رو به خودش رو حساب حماقت ما گذاشته..

خوبی که از حد بگذرد نادان خیال کج کند.... واقعا باید این جمله رو آب طلا بگیرم بزنم تو خونمون !

پی نوشت: اگه فک کردید من پاگشا شدم سخت در اشتباهید .... نمی دونم شاید خانواده ی شوهرم فک میکنن توقعم زیاده... ولی اصلا دیگه اعصابم کشش نداره که بخوام به این موضوع هم فک کنم.... خانوادم به روم نمیارن منم مث خیلی چیزای دیگه باید بریزم تو خودم...

پی نوشت2: با تمام وجودم آرزو میکردم که اسممون واسه لا.تاری در بیاد و از ایران بریم تا از خیلی چیزا راحت بشیم اونجا دیگه فقط من و نویدیم و کسی نمیتونه حرصمون بده...ولی دیشب چک کردیم متاسفانه اسممون در نیومده بود... 3 تا از دایی هام اونجان خیلی امید داشتم ولی دیگه از دست رفت....

ببخشید که مث پیرزنا تو این پست فقط غر زدم... رابطم با نوید عالیه و هر روز بیشتر از قبل عاشق هم میشیم و دیگه نمی تونم حتی چند دقیقه نبودش و تحمل کنم... دلم نمی خواست واسه شووری درد دل کنم تا غصه بخوره واسه همین اومدم واسه شماها نوشتم....

پاگشایی....  چاپ

تاریخ : یکشنبه 3 اردیبهشت ماه سال 1391 در ساعت 00:27 AM

سلام به دوست جونیام چون از خونه خواهرم کانتکت شدم مجبورم کوتاه بنویسم فقط اومدم اعلام موجودیت کنم... می دونید دیگه تصمیم گرفتیم اینترنتمون و خونه ی مامانمینا راه اندازی کنیم تا وقتی میریم اونجا حداقل از این تکنولوژی بهره ببریم...

خدا رو شکر میکنم همه چی خوب و عاالیه زندگیم با نوید و خیلی دوست دارم و خوشحالم که تا این حد عاشق مرد زندگیمم و اونم عاشق منه تو زندگیمون مشکل زیاد داریم ولی به لطف خدا و عشقی که بینمونه خیلی چیزا به چشمم نمیاد....

الان فقط یه مشکل خنده دار دارم و اون چیزی نیسعت جز پاگشایی... تعجب نکنید بله پاگشایی این مساله ای که واسه ی همه عروسا فقط تفریح به حساب میاد واسه من شده غصه ... نمی دونم چرا مادر شوهر و خواهرشوهرم نمی خوان منو پاگشا کنن... واسم خیلی ناراحت کنندست تو خانواده ی ما این مساله خیلی مهمه... دلم نمی خواد خانواده ی شوهرم و ناراحت کنم و از طرفی هم روی اونو ندارم که ازشون بخوام منو پاگشا کنن هیچی به ذهنم نمیرسه راهنماییم کنید که چیکار کنم... تازه من انتظار ندارم کل خانوادم و دعوت کنن فقط مامان بابام فک نمیکنم خواسته ی زیادی باشه این روزا خیلی به این مساله فک میکنم... خواهرام می خواستن واسه پاگشایی من کل خانواده ی شوهرم و دعوت کنن ولی من نذاشتم گفتم اونوقت اوا هم انتظار دارن خانواده ی شوهر من تو پاگشایی ها دعوتشون کنن که میدونم همچین اتفاقی نمی افته...خیلی برام سخته چیزی که همه خیلی راحت براشون پیش میاد واسه من اینقدر مایه ی غصه خوردن باشه... دعا کنید زودتر دعوتم کنن تا جلوی خانوادم شرمنده نشم....

بهم بگید چه مدلی بهشون رسممون و بگم تا ناراحت نشن و خودمم ضایع نکرده باشم...

دوست دارم خیلی بیشتر بنویسم ولی مثلا اومدم مهمونی و باید برم...

به همتون سر میزنم ولی نمیتونم کامنت بذارم هروقتم بتونم آپ میکنم...

پراکنده نویسی....  چاپ

تاریخ : شنبه 6 اسفند ماه سال 1390 در ساعت 4:15 PM
ســـــــــــــــــــــــــــــــلام
با ابراز این مطلب که همچنان از بی اینترنتی رنج می بریم و من اکنون از خانه ای که دارای اینترنت می باشند می آپم به ادامه ی اخبار توجه فرمایید......
دوست جونیا دلم می خواست تمام اتفاقای مهم زندگی مشترک و از اول ثبت کنم ولی خب به علت بی کفایتیه مخا.برات منطقه نشد و کلی از روزا گذشت....

عکسایی که قول داده بودم و وقتی میذارم که اینترنت داشته باشیم الان نمی تونم ...
خدا رو شکر زندگیه مشترک خیلی خوبه تا الان کلی مهمونی دادم ! باورتون میشه تو همین مدت کم! والا منم باورم نمیشه....واسه خودم که خیلی عجیبه چون من آشپزی بلد نبودم و تو خونه ی بابام دست به سیاه و سفید نمیزدم !!! به علت گشادیه زیاد.... آشپزی رو دارم از نوید یاد می گیرم دست پختش حرف نداره و انصافا خیییییلی کمکم می کنه ... خانواده ی شووری زیاد اومدن خونمون چون مادر شووری تهران میره دکتر و چون از  یه شهر دیگه میان شبم میمونن ! خلاصه که تا حالا کلی مهمون داری کردم امیدوارم که میزبان خوبی واسه مهمونام بوده باشم ... گرچه وقتی خانواده ی شووری مهمونم هستن به خاطر استرس غذا واقعا کلافه میشم .... یه بار داشتم پیاز پوست میکندم و با مادر شووری حرف میزدم که دستمو بدجور بریدم اینقدر خون ریخته بود کف آشپزخونه که یهو چشمام سیاهی رفت و فقط خودمو رسوندم به پذیرایی تا مرز بیهوشی رفتم مادر شووری وقتی بهم نگاه کرد از رنگم فهمید سریع برام خرما آورد ! از مادر شووری خجالت کشیدم که بیهوش نشدم وگرنه بی هوشی رو شاخش بود!!! گفتم الان میگه  بیچاره پسرم عجب زن چلمنی گرفته... یه پیاز نمی تونه پوست بکنه !
مبلام چون سفیدن و ما تو زمستون شومینه روشن کردیم یه مقدار چرک شده بود که حرص میخوردم و دلم می سوخت ولی یه روز طی یه حرکت با شووری افتادیم به جون مبلا و چون جنسشون چرمه مث روز اولشون تمیزشون کردیم و من کلی هورا شدم....
راستی اون بنده خدا که نزدیک عروسیم نگران بودم که فوت نشه (پدرشوهر 2 تا از خواهرام)چند وقت بعد از اینکه ما از ماه عسل برگشتیم از دنیا رفت... خدا رحمتش کنه خیلی مرد مظلوم و خوبی بود و دقیقا فردای عاشورا فوت کرد... چند وقتی همش به مراسم این بنده خدا گذشت واقعا خدا رحمتش کنه که عروسیه ما رو بهم نزد... نذرمو هنوز ادا نکردم خدا یه پولی برسونه 100 تا غذا بپزم ایشالا...بگید ایشالا!
-ماه عسل خیلی خوش گذشت 3 روز بعد از عروسی ساعت 4 صبح تو فرودگاه بودیم و صبح زودم توکیش بودیم... واقعا عالی بود نذاشتم همه ی وقتمون به خرید بگذره به جاش حسابی تفریح کردیم... کشتی نوید – کشتی یونانیا – سینما 4 بعدی-دوچرخه دونفره- شتر سواری- اسکله- پایاب- قایق سواری و جت اسکی و پارک دلفینا.... خیلی دوست داشتم غواصیم برم که از شانس ما دریا طوفانی بود و نشد که بریم! در کل خیلی خوش گذشت.... شووری واسه همه از خوش سفر بودن من تعریف کرد  و اینکه مث همه زنا نرفتم پاساژ گردی و همش به فکر جاهای تفریحی بودم...البته چندتا پاساژ و گشتیم ولی خب من پاساژای تهران و بیشتر دوست دارم اونجا فقط قیمت بوتاش خیلی خوب بود که من 2 تا بوت واسه خودم آوردم و شووریم یه نیم بوت شیک مردونه خرید 2 تام عطر play واسه خودمون خریدیم که قیمتش خیلی خوب بود نسبت به تهران با یه سری خرت و پرت دیگه.... اونجا بیشتر سوغاتی خریدیم که یه مقدار از شووری دلگیر شدم ولی سعی کردم اهمیتی ندم!!! از اونجا یه دونه هم استیکر آینه ای گرفتیم که هنوز تو تهران نیومده چون ما کل سهروردی و زیر پا گذاشتیم ولی همچین چیزی نبود یه خورشیده که زدیم رو کاغذ دیواری خییلی ناز شد.... عکسشو حتما میذارم....
- روز پاتختی هم خیلی روز خوبی بود همون آرایشگاه عروسی رفتم و موهامو دیسپنسل کشیدن و یه آرایش خوشمل برام کردن ... سرویس عروسیم از وسط نصف شد خیلی عجیب بود همه میگفتن چشم و نظره!!! هنوز نبردم درستش کنم...فامیلای ما واسه پاتختی سنگ تموم گذاشتن و 90% هدیه ها رو فامیل ما دادن  دستشون درد نکنه....
smile emoticon kolobok
- تا الان فقط مامانم و دایی نوید پاگشام کردن مامانم یه مهمونی داد و مادر شوهرمینا و خواهرشوهرمینا رو هم دعوت کرد کلی هم خودشو تو زحمت انداخته بود.... احتمالا بقیه می خوان تو عید پاگشام کنن شایدم نخوان اصلا من و پا گشا کنن چه عروسه پررویی شدم!!!!
-خالم یه صندوق خوب داره که هر ماه قسط میدی و بعد هر ماه قرعه کشی میکنه و یه نفر برنده میشه خییییلی صندوق خوبیه و اصلا نه کارمزد داره و نه پولی که میبری و مجبور بشی چند برابرش و پس بدی.... سر این صندوق مادر شوهرم رفتارایی داشت که واقعا ناراحت و حساسم کرد مثلا اولی که اسم نوشتیم من گفتم به اسم نوید نوشتم چون خوش شانسه بعد مادر شوهرم گفت چرا این کارو کردی به اسم خواهر شوهرت مینوشتی چون اون خوش شانسه! واقعا بدم  اومد خدا رو شکر هم من هم نوید چشم نخوریم آدمای خوش شانسی هستیم بدم میاد کسی انرژی منفی واسه زندگیمون بفرسته.... هر ماهم سراغ این پول و می گرفت و چند باری بهم گفت از این صندوق انصراف بدید کل قسطشم خودمون میدیما.... خلاصه که از اونجاییکه واقعا آدمای خوش شانسی هستیم ماه پیش وام به اسم ما دراومد و کلی خوشحال شدیم با شووری ولی فعلا قصد نداریم به کسی بگیم گرچه دوست دارم به مادرشوهرم بگم تا ببینه چقدر خوش شانسیم و زود به ناممون دراومده ولی خب فعلا به صلاح نیست و هر وقت شووری رخصت بدن اعلام مینماییم...فعلا بنا به نظر شوور گرام به کسی چیزی نگفتیم....

-چند وقتی بود بابام صبحا که میرفت پیاده روی میگفت تو سربالایی ها قلبم درد میگیره واسه همین واسه انژیو رفت بیمارستان ما همه منتظر بودیم که جواب آنژیو بیاد و مث مامانم که آنژیو کرده بود بگن چیزیش نیست ولی وقتی جوابش اومد فهمیدیم رگ قلبش گرفتگی داره این روزا این مساله خیییلی ناراحتم کرده و فکرم و حسابی مشغول کرده اول گفتن باید عمل باز بکنن که اعصابم واقعا بهم ریخته بود اصلا دوست ندارم بابام عمل کنه مخصوصا که پدربزرگم این عمل و کرده و میدونم چقدر سخته حالا که شورای پزشکی تشکیل دادن میگن اول باید بالون زد دعا کنید که با همون بالون مشکل بابام حل بشه و نیازی به عمل نداشته باشه  ....آخ باباجونم اگه بدونی چقدررررررررر دوست دارم ولی نمی دونم چرا اصلا روی بروز دادنش و ندارم همیشه بروزش برام سخت بوده ایشالا که زودی خوب شی و خیال منم راحت شه...
- هر شب به همتون با اینترنت گوشی سر میزنم ولی نمیتونم براتون کامنت بذارم از تک تکتون خبر دارم.... دلم تنگ شده که راحت بشینم پست بذارم و وب دوستام و بخونم دیگه چه میشه کرد باید ساخت دیگه....


روز عروسی...  چاپ

تاریخ : شنبه 1 بهمن ماه سال 1390 در ساعت 1:13 PM
ساعت 6:30 صبح با اینکه حسابی خوابم میومد بیدار شدم و اومدم تو هال یه نگاه به خونمون انداختم یعنی من امشب اینجا نمی خوابم.... چقدر این خونه آرامش داره چقدر توش انرژی مثبت هست ... وسایلمو که از شب قبل آماده کرده بودم آوردم توپذیرایی (لباس عروس تور کت شنل کفش موبایلم و کیف پول...) پالتمو برداشتم و یه صبحونه ی مختصر خوردم اومدم زنگ بزنم آژانس ماشین بفرسته که بابام بیدار شد و گفت می رسونمت.... گفتم نه امروز کار زیاد هست من با آژانس میرم داشتیم با بابام حرف میزدیم که مامانمم بیدار شد زنگ زدم گفتن الان ماشین میفرستیم... رفتم تو اتاق با مامانم خداحافظی کنم گرفتمش تو بغلم و هر دوتامون زدیم زیر گریه چقدر دوسش دارم خدا....بعدم بابام در حالیکه اشکاشو پاک میکرد می گفت ای بابا گریه نکنید....  بعدم رفتم بابامو بغل کردم و حسابی بوسش کردم  هنوزاشکام میریختن ... ماشینم دیر کرده بود بابام رفت جلوی در منم رفتم پایین تا سوار ماشین شدم نم نم بارون شروع شد خندم گرفت الان باغ حسابی گل می شه... بعدبه خودم گفتم امروز هرچه پیش آید خوش آید فقط باید بخندی..... یهو گوشیم زنگ خورد نوید بود... گفت بارون و داری؟!! گفتم اشکالی نداره فوقش باغ نمی ریم... گفت حیف ماشین سفیدمون که دیشب کارواش بوده گفتم بیخیال اونم گفت آره بیخیال! گفت جلوی در آرایشگاه مردونه نشسته ولی طرف هنوز نیومده !گفتم میاد حرص نخوری... بعد خواهرمینا زنگ زدن اونا قرار بود ماشین و ببرن گل فروشی گفتن گل فروشیتون بسته اس!! خندم گرفت... گفتم چند دقیقه صبر کنید باز میکنه امروز چند تا ماشین عروس داره اسمش رو هم با هم چک کردیم و قطع کرد ... دیگه من رسیده بودم... چندباری زنگ و زدم تا در آرایشگاه و باز کردن تو سالن دستیار شینیون کاره ازم پرسید می خوای موهات فر باشه یا صاف گفتم چون نامزدیم فر بوده الان میخوام موهام صاف باشه.... موهامو سشوار کشید هنوز میکاپ کار و شینیون کار اصلی نیومده بودن.....تا موهای اون یکی عروس و میپیچیدن کلی با هم حرف زدیم 1:30 طول کشید تا آرایشگرا اومدن ولی خدا رو شکر اصلا استرس نداشتم بعد از گذاشتن مژه ها کار آرایش شروع شد وقتی آرایش چشمام تموم شد آرایشگرم گفت واای تو خیلی خوب میشی چون چشمات خیلی ناز شدن.. منم کلی قوت قلب گرفتم بعدم کار موهام شروع شد که بیشتر مدلشو خودم دادم و خیلی هم خوب از کار در اومد اون گلی که المیرا(چاقی خوشبخت) سرش زده بودو خواستم که گفت تاج بیشتر بهت میاد که بعد از گذاشتن تاج خودمم راضی بودم وقتی تورمم وصل شد خیلی حس خوبی داشتم آرایشگرم گفت خیلی خیلی خوب شدی خیلی ازت راضیم مث miss world شدی بعدم با خنده گفت عروس سال شدیا... منم دیگه کلی ذوق کردم بعدم رفتم لباسم و پوشیدم که خودم خییییلی دوسش داشتم وقتی رفتم آرایشگرم من و ببینه کلی ازم تعریف کرد و بهم گفت حتمابراش عکس ببرم(که فعلا نبردم) خودشم چندتایی ازم عکس گرفت اون یکی عروسه یه سبک کاملا متفاوت از من شده بود... بدجنسی نباشه به نظرم من بهتر شده بودم.... چند دقیقه ای نشستم تا بالاخره آقای داماد اومد دنبالم قرارمون ساعت 12 بود ولی با 1 ساعت تاخیر اومد و از همینجا فیلم بازی کردنا شروع شد ... وقتی نوید و دیدم کلی ذوق کردم بچم خیلی ناز شده بود توی کت شلوار سفید .... دسته گلمم خیلی خوب درست کرده بود همونی بود که میخواستم شیک شده بود ولی ماشین معمولی شده بود گلش ولی اهمیتی نداشت... دسته گل مهم بود که توی همه ی عکسا هست..... چون هوا آفتابی بود راه افتادیم سمت باغ که توی ترافیک موندیم... توی باغ کلی عروس دوماد بود و خیلی صحنه ی قشنگی بود یه باغ خوشگل با یه عالمه دختر پسر خوشگل .... که در حال شادی کردن بودن ... دوباره شروع شد ژست گرفتن و فیلم بازی کردن... از نوید یه سره ایراد میگرفتن ... می گفتن عروس به این شیطونی داریم داماد به این سر به زیری که خوب ژست نمیگیره.... من تو دلم به این داماد سربه زیر افتخار میکردم و از اینکه جلف بازیای بعضی از دامادای اونجارو درنمیاره و یه جنتلمنه خوشحال بودم....دیگه آخرای عکس گرفتن حسابی سردم شده بود آفتاب کاملا رفته بود هرچی می گفتم بذارید کتم و بپوشم می گفت نه حیفه فیلمت دوجور میشه تحمل کن... قرار بود ساعت 5 ما سر عقد باشیم.... ساعت 5 بود و ما هنوز آتلیه نرفته بودیم دیگه با اصرارای من راه افتادیم سمت آتلیه... از باغ تا آتلیه تو ماشین خوابم برد!!!! خیلی خوب بود متوجه ترافیک نشدم!  دوباره مارو بردن آتلیه مهرآباد به خاطر تالارمون که توپونک بود دیگه از اینجا به بعد زنگ زدنای خانواده ها شروع شد که کجایید؟ چرا دیر کردید!! عکسای آتلیه رو تند تند انداختیم و تازه اونجا ناهار خوردیم اونم چه مدلی.. وقنی از من عکس تکی میگرفت نوید میخورد وقتی میومدژست من و عوض کنه یه قاشق میذاشت دهن من ... توی باغ کلی گلی شده بودیم واسه همین نشد از من عکسی بگیرن که کفشام معلوم باشه... پایین دامنم گلی شده بود ولی زیاد معلوم نبود... دیگه دلشوره گرفته بودم .. راه افتادیم سمت تالار ولی چشمتون روز بد نبینه توی چه ترافیکی موندیم... وقتی رسیدیم توی ستاری من گفتم آخی الان دیگه میرسیم ولی اون شب کل اون اتوبان ترافیک بود ... از استرس حتی یک کلمه هم با نوید حرف نمیزدیم... من که همش آیة الکرسی می خوندم و نویدم حسابی تو فکر بود... وقتی رسیدیم جلوی تالار یه نفس راحت کشیدیم قرار بود واسمون مشعل روشن کنن تا از بینشون رد بشیم که روشن نکرده بودن و ما هم وقت نداشتیم تا صبر کنیم بیان روشن کنن..... خانواده هامون جلوی در وایساده بودن وقتی مامانم و بوس کردم به وضوح بدنش میلرزید... چقدر ناز و خوشگل شده بود ... یه سره قربون صدقم می رفت... خواهرام همه حسابی خوشگل شده بودن... مراسم عقد رو سعی کردیم تند تند اجرا کنیم و برسیم  به جشن.... همه ی مهمونا ازم تعریف کردن و بعدم رقص شروع شد ... خیلی خوش گذشت ..اکثر دوستام اومده بودن... حســــــــــــابی رقصیدیم ... یه میز توی سالت چپ شد میز دوستای من بود معلوم نبود داشتن چیکار میکردن.... بعدا مادر شوهرم می گفت از چشم و نظر بود آخه همه چی خوب بود.... وقتی شام خورده شد همه راه افتادیم واسه ماشین بازی ولی خدارو شکر تالار به خونه ی بابام نزدیک بود و منم به نوید گفتم زیاد نچرخ و زود بریم خونه آخه بعضی از دوستاش خیلی بد میپیچیدن جلوی ماشینمون... جلوی خونه بعد از کشتن گوسفند رفتیم بالا وقتی وارد خونمون شدم بغض گلمو گرفت و اشکام ریختن پایین خواهرام جمع شدن دورم که گریه نکن الان میخوایم بزن و برقص داشته باشیم ... منم خودمو کنترل کردم و بزن و برقص شروع شد... بعدش این بار جدی جدی مراسم خداحافظی شروع شد ... اشکام میریختن... مامان بابای من با مامان بابای نوید دستامون و تو دستم هم گذاشتن و برامون آرزوی خوشبختی کردن مامانمو بغل کردم و بوسیدم و بعدم بابام هم صورتشو بوسیدم هم دستشو ... هیچوقت نمیتونم محبتاشون و جبران کنم.. 23 سال برای من زحمت کشیدن و آرزوشون خوشبختیه بچه هاشون بوده .. بعد از اون خواهرام و برادرم باهامون روبوسی کردن و از زیر قرآن رد شدیم و راهی خونه ی عشق شدیم .. یه سری از فامیلای نوید و خواهرا ومادر خودم دنبالمون اومدن ... دوباره بارون شروع شده بود ولی این بار من آرامش داشتم.... خسته ولی خوشحال بودم.... وقتی همه رفتن دلم نمی اومد لباسمو عوض کنم ... با درآوردن لباس عروس عروسیه ما هم تموم شد و خوشحالم که لذت پوشیدن این لباس و چشیدم ... خیییلی روز خوبی بود....
الهی شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــکر.....
پی نوشت: بچه ها واقعا دلم براتون تنگ شده ولی ما هنوز اینترنت نداریم باورم نمیشه که اینقدر طول کشید مخابراتمون واقعا مسخرست شاید مجبور شیم بیخیال مودم باحال ای دی اس المون و اون 1 سال اینترنت رایگانمون بشیم و بریم وایمکس بگیریم... هروقت جایی میرم که اینترنت هست سریع وصل میشم الانم خونه خواهرمم ... همیشه به یادتونم...

خاطرات روزای قبل عروسی....  چاپ

تاریخ : شنبه 26 آذر ماه سال 1390 در ساعت 4:25 PM
سلام به دوستای گل خودم که کلی دلم براشون تنگ شده....
حال و احوالتون چطوره؟ خوب و خوش باشید الهی....
می خوام از روزای قبل عروسی که براتون تعریف نکردم به ترتیب تعریف کنم و می رم جلو تا بتونم همه ی خاطره هامو ثبت کنم بعدم یه پست پر از عکس میذارم.... البته بگم که من هنوز اینترنت ندارم.....(الان از خونه ی خواهر شوهرم آپ کردم)
-روزای قبل از عروسی همونطور که گفته بودم یه استرس بزرگ داشتم که نکنه پدرشوهر خواهرام از دنیا بره و یه ضدحال بزرگ باشه....البته عروسیه ما بهم نمی خورد ولی خیییلی بد میشد میدونید که چی میگم.... دلمم خیییلی برای اون بنده خدا می سوخت خلاصه که دنیای عجیبی داریم که اون روزا سعی میکردم فقط یه بعدی باشم و به عروسی فکر کنم..
یکشنبه 22 آبان .... بالاخره من یه عالمه لباس واسه خودم و نوید و یه عالمه بدلیجات ست هر لباس واسه خودم جمع کردم و رفتیم دنبال خواهر سومیم و راهیه آتلیه شدیم واسه عکس اسپرت .... خواهرم واقعا کمکم کرد توی هر عکس موهامو که فقط صاف اتو کرده بودم و یه مدلی درست میکرد که متفاوت باشه خیلی تند تند هم برامون لباس آماده میکرد و خلاصه که حدود 3 ساعت عکس میگرفتیم بعدم همون روز یکی از عکسای اسپرتمون و انتخاب کردیم که توی سایز 50×70 بزنه روی تخته شاسی تا روز عروسی بذاریم کنار جایگاه عروس دوماد... (به دوستایی که میخوان عروسی کنن پیشنهاد میکنم این کار و بکنید همه ی مهمونای ما خیلی از ایده ی ما خوششون اومده بود)بعدم توی یه ترافیک خیلی سنگین موندیم و من با خودم خوشحالی میکردم که روز عروسی قراره بریم یه شعبه ی دیگه ی عکاسمون (2 تا شعبه داشت آتلیه ی ما قرار بود عکس اسپرت و تو شعبه ی مهرآباد بندازیم و عکسای عروسی رو تو شعبه ی ونک) و توی ترافیک نمی مونیم... بعدم اومدیم خونه ی عشق و شروع کردیم به جابجایی لباسا و انجام خورده کارایی که مونده بود و انگار تمومی نداشت....
دوشنبه 23 آبان.... صبح همسری من و برد آرایشگاه وقت داشتم واسه هایلایت موهام.... از ساعت 10 تا ساعت 3 کارم طول کشید ولی خب می ارزید موهام خییلی خوشگل شد... مدیر آرایشگاه که قبلا گفتم آشنامون بود اومد و باهام خوش و بش کرد و و کلی تحویلم گرفتن و ازم پول نگرفتن و گفتن روز عروسی تسویه میکنی ... خلاصه که شووری اومد دنبالم و یه راست رفتیم سمت تالار عروسیمون آخه دایی من با رییس اونجا آشنا بود قبلا گفته بودم که برامون تخفیف گرفته بود و ما هم رفتیم و گل آرایی کل تالار و سفارش  دادیم که برامون رایگان انجام دادن و اینکه جایگاه عروس دومادم قرار شدبرامون تزیین کنن ...
(راستشو بخواید همه ی فامیلامون واسه عروسیه ما سنگ تموم گذاشتن و من پیش خانواده ی شوهرم حسابی سربلند شدم چون تقریبا تو هر جایی آشنا داشتیم و حسابی تحویلمون میگرفتن...خب سر مراسمم جلوی خانواده ی شوهرم خیلی خوشجال شدم )
سه شنبه 24 آبان... روز عید بود و پدر شوهرمینا اومده بودن تهران و چون سید هستن مامانم اونا رو واسه شام دعوت کرد خونمون ... منم داشتم کارای مونده رو انجام میدادم  و سیب زمینی و پیاز رو توی تور میپیچیدم و از این جور کارا ... شب که اومدن از موهای من تعریف کردن و بعدم یکم آلبوم عکس بچگیای من و دیدیم و وقتی مادر شوهرم گفت که دیگه شمارشه معکوسه که خونه ی پدری هستی نتونستم خودمو کنترل کنم و گریه افتادم و مامانمم اشکاش میومد و خلاصه خواهر شوهر با شوخیاش سعی کرد منو بخندونه و جو عوض شه.... خلاصه که اونشب پدر شوهرم به من 50 تومن عیدی داد و بعدم کادوهای سرعقدشون و زودتر دادن تا مامان من بیاره توی تالار پدرشوهر و مادرشوهر ما رو مکه ثبت نام کرده بودن که واقعا خوشحال شدم بهترین کادوی ممکن بود و خواهرشوهرم  برامون بلیط کیش گرفته بود که 30 آبان تاریخ پروازش بود....

چهارشنبه 25 آبان....صبح رفتم آرایشگاه اول کار فرنچ ناخنامو انجام دادم و بعدم رفتم اپیلاسیون بعد از اون هم صورتم رو شیو کردم و در آخر هم ابرو که خود آرایشگرم انجام داد و قرار شد فرداش ساعت 8 سالن باشم تا 12 آماده بشم ...آژانس گرفتم و برگشتم خونه... نوید شدیدا استرس داشت و اخلاقش مث همیشه خوب نبود ولی خب من سعی کردم درکش کنم مخصوصا که میدیدم کلی کار روی سرش ریخته ... شب با مامانمینا رفتیم خونه ی عشق تا وسایل تزیین شده ی یخچال و بچینیم بعدم ساعت 1 شب بود که برگشتیم خونه که یکی از دوستای خوب وبلاگیم بهم زنگ زد و باهاش صحبت کردم و خیلی خوشحال شدم که بیادمه... وقتی رسیدم خونه سعی کردم زود بخوابم تا فردا قیافم خسته نباشه.....

خب دوست جونیا پست عروسی رو هم مینویسم تا توی یه فرصت که اینترنت داشتم آپ کنم .... امروز کلی از وبلاگا رو خوندمولی نتونستم نظر بذارم ولی خوشحالم که از حالتون با خبر شدم... دوستون دارم....بوووووس


   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>